اميرعلياميرعلي، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

دنياي اميرعلي جان

ماجراي هاي اميرعلي دراستراحت اقماري مامان و بابا

  سلام به ني ني ها بازهم اومدم ميخواستم بگم اين سري كه استراحت اقماري مامان وبابا شروع شد باز هم رفتيم شهر باباي خيلي بهم خوش گذشت همه اش با پسر عمه ام بازي ميكرديم وگاهي وقتها بخاطر اسباب بازي از جمله ماشين دعوامون ميشد. بيشتر وقتها هم توي حياط آقاجون مشغول فوتبال بازي بوديم. يه روز هم رفتيم امامزاده بي بي حكيمه در60كيلومتري گچساران قرار داره .  4روز خونه آقاجونم مونديم و بعدش استراحت ماماني تمام شد و  برگشتيم عسلويه خونمون. ماماني كه 2به2 شده خيلي بهم خوش ميگذره حداقل 14روز باهم هستيم. خيلي خوشحالم تازگي ها قدرت صبحت كردنم خيلي خوب شده تمام خواسته هام به مامان وبابام ميگم خيلي خيلي كنجكاو شدم همش از ما...
26 بهمن 1391

اميرعلي ومزرعه گندم

بچه ها تو راه گچساران كه داشتيم برميگشتيم من مامان وبابا از ماشين پياده شدم دوست داشتم برم بيرون يه گشتي بزنم توي صحرا و مزرعه گندم اينقدر ذوق كردم بهم خيلي خوش گذشت و ماماني به زور مرا آورد توي ماشين.....   ...
6 بهمن 1391

اميرعلي در دوسال و4ماهگي..................

  عاشق هويچ عاشق سيب          عاشق توپ بازي     عاشق خوردن دلستر و شير رو دوست ندارم ماماني زوررو................كي بهم ميده   عاشق بستني يكي درميان شبها قبل از خواب آيس كريم ميخورم                         عاشق كيك. عاشق تخم مرغ   عاشق شيريني عاشق ليمو عاشق سبزيجات   ...
5 بهمن 1391

گشت وگزار گل پسر وتاج سر ماماني

رفته بودم شهر باباجونم واينم پسرعمه ام سبحان هستش .مادوتا خيلي بازيگوشيم. اين شعله زرد خونه آقاجونم هستش روز اربعين نذري داشتند حسابي شعله زرد خوردم.   اولين بار بود مجبور شدم فست و فود بخورم عجب ساندويچي   ...
5 بهمن 1391

اميرعلي در محل كار ماماني

در تاريخ 91/10/02 ديماه يه سر به محل كار ماماني زدم دلم براي مامانم تنگ شده بود و ماماني مجبور شد مرابا خودش ببره سركار .اولش كه رفتم احساس راحتي نمي كردم و دوساعتي توي محل كار ماماني خوابيدم بعدش از خواب بلند شدم حالم بهتر شده بود و شروع كردم به شيطنت و بازي كردن . خيلي بهم خوش ميگذره ....................... ...
5 بهمن 1391
1